یک دقیقه تفکر

تمام چیزی که باید از زندگی اموخت تنها یک کلمه است.. میگذرد...

یک دقیقه تفکر

تمام چیزی که باید از زندگی اموخت تنها یک کلمه است.. میگذرد...

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

پارت 2

دوشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۲ ب.ظ

کاتیا ‌دختر ارباب




_آهاااای فرهاد خان کجایی؟؟؟کدوم لونه موشی قایم شدی ؟ مردی بیا بیرون 

پدر با گام های بلند رفت سمت در سالن و ماهم از پشتش ؛ نمیدونم چرا مادرم تو این وضعیت هوس خانوادشو کرده و رفته روسیه !

پدر یهو چرخید و با صلابت گفت : شما کجا میاید؟؟؟ بمونید ، شاهین بریم 

یهو در باز شد و شوفر پدرم نفس زنان گفت : آقا اتابک خان اومده خیلی عصبانیه!

پدر زد تخت سینش و گفت : چیه خودتو خیس کردی ؟ چیزی نیست 

و رفت بیرون ،

تندی رفتم پشت پنجره و پرده رو کنار زدم یه ایل آدم تو حیاط بزرگ عمارت صف کشیده بودن و اتابک خان با اون

 قیافه ی خشن که همه میدونستن تو خان ها بدتر و ظالم تر از اتابک خان نیست اونطور که من شنیدم اتابک خان چهار تا زن داره ....

و پنج تا پسر که یکی از یکی ظالم تر ...

 تو روستای اتابک خان دخترا حق درس خوندن ندارن و هر رعیتی که مالیات نده تمام اموالشو میگیره و حالا از پنج

 پسر اتابک خان پسر کوچیکه و عزیز دل اتابک خان کشته شده ؛ اونم به دست برادر من!

صدای داد اتابک خان پنجره های عمارت رو به لرزه در آورد :

اون پسر ترسوت کجاست؟؟؟حالا پسر من رو میکشه و تو جنگل ولش میکنه؟؟


صدای پدرم بلند شد : 

اتابک خان آروم باش بیا با هم صحبت کنیم 

اتابک خان دوباره با صدای بلند گفت :

آروم باشم ؟ تو خودت بودی آروم مینشستی تا خبر مرگ پسرت رو بیارن ؟؟؟حالا به من میگی اروم باشم؟کجاست پسرت؟

_من نمیدونم شهباز کجاست 

_دروغ نگو فرهاد ، تو میدونی اگه شهباز فرار کنه دو تا از دختراتو باید کلفتی خونه ی من بفرستی! تو که نمیخای

 دخترات کلفتی من و پسرامو بکنن؟هان؟



پارت بعدی فرداشب....

  • سیاوش

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی