یک دقیقه تفکر

تمام چیزی که باید از زندگی اموخت تنها یک کلمه است.. میگذرد...

یک دقیقه تفکر

تمام چیزی که باید از زندگی اموخت تنها یک کلمه است.. میگذرد...

طبقه بندی موضوعی

پارت 3

سه شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۹ ب.ظ

کاتیا‌دخترارباب 


 دیدم که پدر چجوری دستاشو مشت کرد

 شاهین داد زد: 

از مادر زاده نشده کسی که دخترای ناز دونه و تحصیل کرده ی فرهاد خان رو به کلفتی بگیره 

یکی از پسرای اتابک خان که نمیدونم کدومشون بود گفت : 

پس اون برادر نامردتو پیدا کن تا خواهرای آفتاب مهتاب ندیدت زیر دستم کلفتی نکنه

_ما میریم فرهاد خان مهلت داری تا فردا همین موقع پسرتو تحویل بدی وگرنه طبق قانون ایل باید دو تا از دخترات

 برای کلفتی و خون بسی بیان خونه ی من!و تا لحظه ی مرگ کلفت من میمونن!

این حرفا رو زد و با پسرا و دیگر آدماش رفتن

_ وای صنا چیکار کنیم ؟؟ حالا چی میشه؟؟؟

_نمیدونم اگه شهباز برگرده کشته میشه و اگر برنگرده ما به جاش خون بس میشیم

پدر و شاهین وارد سالن شدند 

_میری و شهباز و هر گوری که هست پیدا میکنی ومیاری فهمیدی؟

شاهین : باشه پدر 

 همراه شوفر پدر جون و یه تعداد از ادماش رفتن من و صنا هم یواشکی از سالن رفتیم بیرون همه در حال تکاپو

 بودن ، مادر شهربانو رفته بود خونه ی صنم 

_میبینی صنا طی یک روز چقدر اتفاق میفته؟ اخه شهباز چرا باید با جمال پسر اتابک خان بزرگ بره شکار سر اون حیوون زبون بسته دعواشون بشه؟؟

_نمیدونم دلم شور میزنه اگه مارو خون بس بدن چی

_پدر جون هیچوقت نمیزاره ما خون بس شیم مطمئن باش

شاهین و چندتا از ادماش  تا دیر وقت دنبال شهباز بودن اما انگار آب شده بود

 شاهین خسته از گشتن بیهوده به عمارت برگشت بالا توی اتاقم بودم که صدای در اومد از جام بلند شدم تا برم پایین وسط سالن بالا بودم  با صدای پچ پچ دو نفر سر جام ایستادم صدای شاهین و تشخیص دادم آروم داشت با یه نفر حرف میزد

_شهباز میگه من جمالو نکشتم ، قسم خورد اما کسی باور نمیکنه

صدای آروم مادر شهین تاج رو شنیدم : 

شاهین شیرمو حلالت نمیکنم اگه جای شهبازو بگی...

_اما مادر اگه اون نیاد صنا و کاتیا رو میبرن 

_برادرت مهم تره یا خواهرای ناتنیت؟؟

دیگه واینستادم حرفاشونو بشنوم عقب گرد کردم و وارد اتاقم شدم هنوز از شنیدن حرفای شاهین و مادر شهین تاج...

تو شوک بودم امکان نداشت پدر ما رو جای خون بها بده اما چیزی ته دلم شور میزد انگار گواه جزای بد میداد

 شب سختی رو همه پشت سر گذاشتیم پدر تا صبح نخوابید مدام توحیاط عمارت قدم میزد ...

 میدونستم اگه برم به پدر بگم که شاهین جای شهبازو میدونه باور نمیکرد پس آروم نشستم تا ببینم چی پیش خواهد آمد...

صبح بود که اتابک خان و سه تا از پسراش اومدن پدر دعوتشون کرد داخل عمارت من و صنا تو نشیمن بودیم پدر اونا رو به سالن مهمان برد خدمتکارا در حال جنب و جوش بودن برای بهترین پذیرایی یک ساعت تو سالن مهمان در حال حرف زدن بودن اما نمیدونستم اون تو چه خبره...



منتظر پارت بعدی باشید.....

  • سیاوش

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی