خدایا جز تو کسی را ندارم

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با موضوع «رمان» ثبت شده است

کاتیا‌دخترارباب 


 دیدم که پدر چجوری دستاشو مشت کرد

 شاهین داد زد: 

از مادر زاده نشده کسی که دخترای ناز دونه و تحصیل کرده ی فرهاد خان رو به کلفتی بگیره 

یکی از پسرای اتابک خان که نمیدونم کدومشون بود گفت : 

پس اون برادر نامردتو پیدا کن تا خواهرای آفتاب مهتاب ندیدت زیر دستم کلفتی نکنه

_ما میریم فرهاد خان مهلت داری تا فردا همین موقع پسرتو تحویل بدی وگرنه طبق قانون ایل باید دو تا از دخترات

 برای کلفتی و خون بسی بیان خونه ی من!و تا لحظه ی مرگ کلفت من میمونن!

این حرفا رو زد و با پسرا و دیگر آدماش رفتن

_ وای صنا چیکار کنیم ؟؟ حالا چی میشه؟؟؟

_نمیدونم اگه شهباز برگرده کشته میشه و اگر برنگرده ما به جاش خون بس میشیم

پدر و شاهین وارد سالن شدند 

_میری و شهباز و هر گوری که هست پیدا میکنی ومیاری فهمیدی؟

شاهین : باشه پدر 

 همراه شوفر پدر جون و یه تعداد از ادماش رفتن من و صنا هم یواشکی از سالن رفتیم بیرون همه در حال تکاپو

 بودن ، مادر شهربانو رفته بود خونه ی صنم 

_میبینی صنا طی یک روز چقدر اتفاق میفته؟ اخه شهباز چرا باید با جمال پسر اتابک خان بزرگ بره شکار سر اون حیوون زبون بسته دعواشون بشه؟؟

_نمیدونم دلم شور میزنه اگه مارو خون بس بدن چی

_پدر جون هیچوقت نمیزاره ما خون بس شیم مطمئن باش

شاهین و چندتا از ادماش  تا دیر وقت دنبال شهباز بودن اما انگار آب شده بود

 شاهین خسته از گشتن بیهوده به عمارت برگشت بالا توی اتاقم بودم که صدای در اومد از جام بلند شدم تا برم پایین وسط سالن بالا بودم  با صدای پچ پچ دو نفر سر جام ایستادم صدای شاهین و تشخیص دادم آروم داشت با یه نفر حرف میزد

_شهباز میگه من جمالو نکشتم ، قسم خورد اما کسی باور نمیکنه

صدای آروم مادر شهین تاج رو شنیدم : 

شاهین شیرمو حلالت نمیکنم اگه جای شهبازو بگی...

_اما مادر اگه اون نیاد صنا و کاتیا رو میبرن 

_برادرت مهم تره یا خواهرای ناتنیت؟؟

دیگه واینستادم حرفاشونو بشنوم عقب گرد کردم و وارد اتاقم شدم هنوز از شنیدن حرفای شاهین و مادر شهین تاج...

تو شوک بودم امکان نداشت پدر ما رو جای خون بها بده اما چیزی ته دلم شور میزد انگار گواه جزای بد میداد

 شب سختی رو همه پشت سر گذاشتیم پدر تا صبح نخوابید مدام توحیاط عمارت قدم میزد ...

 میدونستم اگه برم به پدر بگم که شاهین جای شهبازو میدونه باور نمیکرد پس آروم نشستم تا ببینم چی پیش خواهد آمد...

صبح بود که اتابک خان و سه تا از پسراش اومدن پدر دعوتشون کرد داخل عمارت من و صنا تو نشیمن بودیم پدر اونا رو به سالن مهمان برد خدمتکارا در حال جنب و جوش بودن برای بهترین پذیرایی یک ساعت تو سالن مهمان در حال حرف زدن بودن اما نمیدونستم اون تو چه خبره...



منتظر پارت بعدی باشید.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۶ ، ۲۱:۴۹
سیاوش

کاتیا ‌دختر ارباب




_آهاااای فرهاد خان کجایی؟؟؟کدوم لونه موشی قایم شدی ؟ مردی بیا بیرون 

پدر با گام های بلند رفت سمت در سالن و ماهم از پشتش ؛ نمیدونم چرا مادرم تو این وضعیت هوس خانوادشو کرده و رفته روسیه !

پدر یهو چرخید و با صلابت گفت : شما کجا میاید؟؟؟ بمونید ، شاهین بریم 

یهو در باز شد و شوفر پدرم نفس زنان گفت : آقا اتابک خان اومده خیلی عصبانیه!

پدر زد تخت سینش و گفت : چیه خودتو خیس کردی ؟ چیزی نیست 

و رفت بیرون ،

تندی رفتم پشت پنجره و پرده رو کنار زدم یه ایل آدم تو حیاط بزرگ عمارت صف کشیده بودن و اتابک خان با اون

 قیافه ی خشن که همه میدونستن تو خان ها بدتر و ظالم تر از اتابک خان نیست اونطور که من شنیدم اتابک خان چهار تا زن داره ....

و پنج تا پسر که یکی از یکی ظالم تر ...

 تو روستای اتابک خان دخترا حق درس خوندن ندارن و هر رعیتی که مالیات نده تمام اموالشو میگیره و حالا از پنج

 پسر اتابک خان پسر کوچیکه و عزیز دل اتابک خان کشته شده ؛ اونم به دست برادر من!

صدای داد اتابک خان پنجره های عمارت رو به لرزه در آورد :

اون پسر ترسوت کجاست؟؟؟حالا پسر من رو میکشه و تو جنگل ولش میکنه؟؟


صدای پدرم بلند شد : 

اتابک خان آروم باش بیا با هم صحبت کنیم 

اتابک خان دوباره با صدای بلند گفت :

آروم باشم ؟ تو خودت بودی آروم مینشستی تا خبر مرگ پسرت رو بیارن ؟؟؟حالا به من میگی اروم باشم؟کجاست پسرت؟

_من نمیدونم شهباز کجاست 

_دروغ نگو فرهاد ، تو میدونی اگه شهباز فرار کنه دو تا از دختراتو باید کلفتی خونه ی من بفرستی! تو که نمیخای

 دخترات کلفتی من و پسرامو بکنن؟هان؟



پارت بعدی فرداشب....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۲
سیاوش

کاتیا‌دخترارباب



تمام عمارت غلغله بود صدای داد پدرم چارستون خانه رو به لرزه در آورد باورش سخت بود که برادر من رفته و پسر خان بالا رو کشته!!

مامان شهین تاج حال و روز درستی نداشت برادر بزرگم شاهین با هیبت بزرگی وارد سالن شد....

لباس شکار هنوز تنش بود ، پدر با خشم زیاد از پله ها پایین اومد و با صدای بلند رو به شاهد گفت : تو کدوم گورستونی بودی که شهباز اون کار احمقانه رو کرده؟؟؟ من جواب خان بالا رو چی بدم؟؟؟



شاهین پا به روی پا انداخت : پدر من از کجا باید میدونستم اون دوتا احمق سر یه گراز باهم بخوان دعواشون بشه و کارشون به اینجا کشیده بشه ؟

من و صنا گوشه ی سالن ایستاده بودیم ، پدر من سه تا زن داره و من از زن کوچیکش هستم ، شاهین و شهباز از زن اول پدرم "شهین تاج" هستند و صنم و صنا مال زن دوم پدرم "شهربانو" که دختر یکی از رعیت هاست انگار پدر  جای پول از پدرش گرفتش ، زن خوبیه اما شهین تاج دختر یکی از خان های بزرگ هست و من خیلی ازش حساب میبرم اما مادر من زن سوم خان ،که یک روسی هست و از پدرم خیلی کوچیکتره اما عاشق پدرم!!!

پدر وقتی برای انجام کاری روسیه رفته بود اونجا مادرم رو دیده بود و مادرم عاشق هیبت و چشم و ابروی مشکی پدرم شد و با مخالفت هایی که پدرش داشته موفق شد وباهاش ازدواج کرده...

و حاصل این ازدواج من شدم! بر عکس خواهر برادرام من چشم و ابرو مشکی نشدم و بیشتر به فامیل مادریم رفتم ، با داد  پدرم از هپروت  بیرون اومدم:

شما دو تا چرا مثل مجسمه اونجا ایستادین؟

کلافه رو به شاهین کرد : حالا شهباز کجاست ؟ 

شاهین:فرار کرده

پدر فریاد خشمگینی زد : یعنی چی که فرار کرده ؟؟ کجا رفته؟؟

شهین تاج که ما مادر شهین صداش میکنیم

 اشک چشماشو گرفت و با گریه رو به پدرم کرد : 

آقا حالا چیکار کنیم؟؟شهبازم چی میشه؟؟؟

شاهین : معلومه دیگه مادرم ، خون به ازای خون 

مادر شهین یکی زد تو صورتش...

وااای خدا مرگم بده آقا یه کاری کن بچم گیر اتابک خان نیفته همه میدونن چه ظالمی هست !!  

_میگی چیکار کنم ؟؟؟زده پسر خان رو کشته ، الانه که بریزن تو عمارت!

هنوز حرف پدرم تموم نشده بود که صدای شلیک گلوله از بیرون اومد...

ترسیده به صنا چسبیدم

حالا چیکار کنیم؟؟؟ 

_صدای فریاد اتابک خان چهار ستون بدنم رو به لرزه در آورد 

منتظر پارت بعدی باشید....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۶ ، ۲۱:۴۶
سیاوش